good girl



عشق یعنی چه؟

د

دختری کنجکاو می پرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلویی چند؟

مفلسی گفت: پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا: گناهی بی بخشش

واعظی گفت: واژه ای بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است و همین

محتسب گفت: منکر عظماست

قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را چون عشق است، پس همین عشق است!

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیز یعنی دور کن آتش بر دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم :

طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!





یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 توسط Negar.Z   | نظرات ()
جوانی

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز كردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یك دو سالی می گذشت

یك دو سال از عمررفت و بر نگشت                       
دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری كه با او شد بسر
مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نكویی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پیمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شكست
بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با كه گویم او كه هم خون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بدبین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون كن ز سر

دیشب از كف رفت فردا را نگر
آخر این یكبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر كس است

باش با او یاد تو ما را بس است





دوشنبه 7 اردیبهشت 1388 توسط Negar.Z   | نظرات ()
نجات عشق

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:« آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.

غرور گفت:« نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بیایم. غم با صدای حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفتبیا عشق، من تو را خواهم برد.
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: « آن پیرمرد که بود؟ علم پاسخ داد: « زمان عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.





چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388 توسط jim t | نظرات ()
آرزو میکنم

آرزو می کنم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر این گونه نیست، تنهایی ات کوتاه باشد

و پس از تنهایی ات، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که این گونه پیش نیاید...

اما اگر آمد، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی

برایت همچنین آرزو دارم دوستانی داشته باشی

از جمله دوستان بد و ناپایدار...

برخی نادوست و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میان شان بی تردید مورد اعتمادت باشد

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی...

نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد...

تا که زیاد به خود غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری...

تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند...

چون این کار ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ...

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل رسیده نشوی...

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی...

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

ویکتورهوگو






یکشنبه 30 فروردین 1388 توسط Negar.Z   | نظرات ()
شبانه 3

بی تو در خلوت خود شب همه شب بیدارم
ای سفر کرده که من چشم به راهت دارم

خانه ام ابری و چشمان تو هم چون خورشید
چه کنم؟ دست خودم نیست اگر می بارم

کم برای من از این پنجره ها حرف بزن
من بدون تو از این پنجره ها بی زارم

جان من هدیه ناچیزی، تقدیم شما!
گر چه در شان شما نیست، همین را دارم

کاش می شد که در این حلقه شبی از شب ها
دست در دست تو ای خوب ترین بگذارم

من که تا عشق تو باقی ست، زمین گیر توام
لااقل لطف کن از روی زمین بردارم





دوشنبه 24 فروردین 1388 توسط jim t | نظرات ()
شقایق

شقایق گفت :با خنده، نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سُرخم چنان آتش، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که، زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت، تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش، پیدای پیدا بود،

 ز آنچه زیر لب می گفت، شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت: بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده؛

 که افتاد چشم او ناگه
به روی من
، بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش، تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت: چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز

دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛

 خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را

 چنان می رفت و من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد





دوشنبه 24 فروردین 1388 توسط Negar.Z   | نظرات ()
پاییز من 3

نگاهم را تو می خوانی

تو حرف قلب من را خوب می دانی

تو از راز سکوتم هم خبر داری

ولی جانا عزیزم عشق جاویدم :

تو از احوال چشمانت خبر داری؟؟

تو می دانی که سرما لانه کرده روی لبهایت؟؟

تو از دستان بی روحت که گرمای تنم را ناگهان دزدید اگاهی؟؟

نمی خواهم که تو پاییز من باشی

من از عشقم سلاحی گرم می سازم

و با سرمای پاییزیت می جنگم

در این جا عشق کمیاب است و

من تنها تو را دارم

نمی خواهم که تو پاییز من باشی





دوشنبه 24 فروردین 1388 توسط Negar.Z   | نظرات ()
...

آهای همیشه و هنوزه قلبم

خبرداری داره میسوزه قلبم

یه بار شده سراغمو بگیری

سراغ درد و داغمو بگیری

جای اینکه تشنه ی خونم باشی

یه بار شده دلنگرونم باشی

اما با این همه نا مهربونی

کاشکی بفهمی که عزیز جونی

یار قشنگ دلم بیا که تنگه دلم

تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم

من از تو بیخبرم تو از همه دنیا

نمیدونی بی تو پر از غم دنیام

خنده رو از روی لبم گرفتی

عشقمو خیلی دست کم گرفتی

حیف نبود بجای همشناسی

این همه بی وفایی نا سپاسی

خوب میدونم میخوای بری با دلم

از تو یه دنیا فاصلست تا دلم

اما بازم میخوام که برگردیو

تموم کنی این همه نامردیو

یار قشنگ دلم بیا که تنگ دلم

تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم

من از تو بیخبرم تو از همه دنیا

نمیدونی بی تو پر از غم دنیام





یکشنبه 23 فروردین 1388 توسط Negar.Z   | نظرات ()
بی تو

بی تو، من با بهار می میرم.
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم.
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را

و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم.

بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم.
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را،

مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم.
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین،

درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی

نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی،

سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی،

دیوی، غولی،گنگ و پرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،

باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک،

تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک،

همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.





شنبه 15 فروردین 1388 توسط Negar.Z   | نظرات ()
خدایا

       

 

خدایا

 

عشقی به من بده که مرا سازد


همچون فرشتگان بهشت تو


یاری به من بده که در او بینم


یک گوشه از صفای سرشت تو





پنجشنبه 6 فروردین 1388 توسط jim t | نظرات ()
نو بهار من

 سالی گذشت و بهاری در راه است

آرزوهای شیرین و امیدی به بهاری دیگر

در انتظارت بودم، در انتظارت هستم

تا تو بیاییو گرد دوری از دلم بزدایی

بیاییو رخت تنهاییو غربت از تنم بدر کنی

جای تو هنوز در آیینه قلبم خالیست

بهار آمدو من هنوز به دورترین نقطه زمان چشم دوخته ام

بهار آمدو تو نیامدی

انتظارم از حد گذشته ولی من امیدم به سر نمیرسد

در بهاری پرشور و سبز، بر لحظه حضورت بوسه خواهم زد

و نقش تو را بر ذره ذره وجودم حک خواهم کرد

                                                            نوبهار من، نو بهارت مبارک





شنبه 1 فروردین 1388 توسط jim t | نظرات ()
بهار بی تو

قرار بود زیبا ترین بهار باشد

بهار امسال

با چشم های تو

اما...

بی تو بهار با باران هایش

ماه هاست در چشمانم مهمان شده...





جمعه 30 اسفند 1387 توسط jim t | نظرات ()
خدا کند که بیایی

دلم گرفته برایت، نگفته ای كه كجایی

نمی شود كه بیایی به وعده گاه نهایی

همیشه سمتِ نگاهم، به سمتِ روشنِِ عشق است

به جاده های عبورت، به لحظه ای كه بیایی

ببین برای تو شعری، چه عاشقانه سرودم

سپیدتر ز شكوفه, پرنده تر ز رهایی

تمامِ زندگی ام را به پایِ عشقِ تو دادم

اگرچه قسمتِ من شد شبِ سیاهِ جدایی

دلم شكسته و غمگین، هنوز در سفری تو

زمانِ وعده رسیده، خدا كند كه بیایی ...

 

 





یکشنبه 25 اسفند 1387 توسط jim t | نظرات ()
کاش میدانستی

چشم هایم زشكوفایی عشق تو فقط می خواند

كاش می دانستی

عشق من معجزه نیست

عشق من رنگ حقیقت دارد

اشك هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد

كاش می دانستی

یه کسی هست كه احساس تو را می فهمد

یه کسی از تب عشق تو دلش می گیرد

یه کسی از غمت امشب به خدا می میرد

كاش می دانستی

تو فقط مال منی

تو فقط مال همین قلب پر  احساس منی

شب من با تو سحر خواهد شد

تو نمی دانی من

چه قدر عشق تو را می خواهم

تو صدا كن من را

تو صدا كن من را كه پر از رویش یك یاس شوم

تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش می دانستی

شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاك افتاده است

به سرم داد بزن

تا بدانم كه حقیقت داری

تا بدانم كه به جز عشق تو این قلب ندارد كاری

باز هم این همه عشق

این همه عشق برای دل تو ناچیز است

آسمان را به زمین وصل كنم؟

یا كه زمین را همه لبریز ز سر سبزی یك فصل كنم؟

من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم

به خدا تو نباشی

بی تو من یك بغل احساس پریشان دارم






شنبه 24 اسفند 1387 توسط Negar.Z   | نظرات ()
پایان




شنبه 24 اسفند 1387 توسط Negar.Z   | نظرات ()
پاییز من 2

کاش چون پاییز بودم ... كاش چون پاییز بودم
  
كاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
  
برگ های آرزوهایم یكایك زرد می شد
  
آفتاب دیده گانم سرد می شد
  
آسمان سینه ام پر درد می شد 
  
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
  
اشك هایم همچو باران
  
دامنم را رنگ می زد
  
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
  
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
  
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
  
در كنار قلب عاشق شعله می زد
   
در شرار آتش دردی نهانی
   
نغمه ی من ...
   
همچو آوای نسیم پر شكسته
   
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
   
پیش رویم
    
چهره ی تلخ زمستانی جوانی
    
پشت سر
   
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
   
سینه ام
   
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
  
كاش چون پاییز بودم ... كاش چون پاییز بودم

 




چهارشنبه 21 اسفند 1387 توسط Negar.Z   | نظرات ()
شبانه 2


گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است، و یکدست، و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخۀ فصل، ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است...





سه شنبه 20 اسفند 1387 توسط jim t | نظرات ()
دوستت میدارم

لحظه هایم همه آن خاطره ایست

که در آن نقش تو در سینه من رنگ گرفت

و دلم با تو به آن لحظه رسید

که دگر در همه زندگیم

نقطه چین های نگفتن هایم

به کلامی پر شد

به کلامی که در آن دل میگفت:

دوستت میدارم

و بدون تو دگر غمگینم.







یکشنبه 18 اسفند 1387 توسط jim t | نظرات ()
...



                   به كجا چنین شتابان؟

                                                  دلم از نگاه پرسید.


           





یکشنبه 18 اسفند 1387 توسط jim t | نظرات ()
سنگ پشت

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی
می‌دانست‌ كه‌ همیشه‌ جز اندكی‌ از بسیار را نخواهد رفت.
سنگ‌پشت،‌ ناراضی ونگران بود.
پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبك؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست،
این‌ عدل‌ نیست. كاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌كردی.
من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاك‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی.



خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند كرد.

زمین‌ را نشانش‌ داد. كُره‌ای‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ كس‌ نمی‌رسد.
چون‌ رسیدنی‌ در كار نیست. فقط‌ رفتن‌ است.
حتی‌ اگراندكی.
و هر بار كه‌ می‌روی، رسیده‌ای.
و باور كن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكی‌ سنگی‌ نیست،‌
تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌كشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.
خدا سنگ ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.
دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندكی؛





یکشنبه 18 اسفند 1387 توسط Negar.Z   | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  



پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
Negar.Z  
jim t
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
عشق یعنی چه؟
جوانی
نجات عشق
آرزو میکنم
شبانه 3
شقایق
پاییز من 3
...
بی تو
خدایا
نو بهار من
بهار بی تو
خدا کند که بیایی
کاش میدانستی
پایان
لیست آخرین مطالب
آخرین مد روز
حرفای تازه
عكسها و كلیپ های باحال و تووووپ
دغدغه های من، شهرستان طارم
منطقه آزاد
طرفداران امیر تتلو
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
نظر شما در مورد وبلاگ؟





بازديدهاي امروز : نفر
بازديدهاي ديروز : نفر
كل بازديدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :